خدایا خسته و زارم ازیندل شو و روزان در آزارم ازیندل
مو از دل نالم و دل نالد از مو ز مو بستان که بیزارم ازیندل
خدایا دل ز مو بستان بزاری نمیاید ز مو بیمار داری
...
شب مهتابی بود
چشم من نور نداشت
آسمانش غم بود
روشنی خانه نداشت
تک و تنها به سکوتی نالان
دست هایی لرزان
یک ورق کاغذ و یک دانه قلم
شب من را طی کرد............................................. !!
تا سرانجامی دور.............................................. !!
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!
زنده یاد شاملوی عزیزم![]()
ناتانائیل علاقه هیچ وقت ،
عـــــــــــــــــــ...شـــــــ..ق.
می فهمی ،که این هر دو یکی نیست ،هان! آنچه مرا با غم و اندوه و دلهره دمساز می کند بیم از دست دادن عشق است ؛ که اگر نمی بود تابشان را نمی آوردم .بگذار هر کس از حیات خویش مواظبت کند .
علاقه هیچ وقت ، ناتانائیل ؛
_عــشـــق.
ناتانائیل ،به خاطر چه بسا چیز های لذیذ عشق را فرسوده کرده ام .
درخشندگی آن چیزها از اینجاست که من مدام به خاطرشان می سوزم .
نمی توانم خویشتن را خسته کنم .هر شوری برای من نوعی فرسودگی عشق بوده است _ آنهم فرسودگیه لذت بخشی .
ناتانائیل دوست می داشتم لذتی به تو دهم که تا کنون هیچ کس به تو نداده است .اما در ضمن که مالک این لذتم نمی دانم چگونه آن را به تو بدهم ._ می خواستم با چنان صمیمیتی ترا خطاب کنم که هیچ کس دیگر تا کنون نکرده باشد .

ماری محبوبم ، شنبه دو تا از دندانهای کرم خورده ام را کشیدند ! دیروز روز دردهای وحشتناک بود !
امروز سمت چپ صورتم بد جوری باد کرده و خنده دار به نظر می رسد !
فردا دندان عقلم را می کشند و بعد از آن حسابی راحت خواهم شد !
خلیل جبران .16 سپتامبر 1912
آرزو می کنم می توانستم به تو نشان دهم که یاد تو در من تا چه اندازه شیرین است ، و تا چه اندازه دوست دارم که تو را دوست بدارم .به آستان من خوش آمدی.
ماری هاسکل . 2اکتبر 1912
ناتانائیل ، هرگز گذشته را در آینده باز مجوی. از هر لحظه ای تازگی شباهت ناپذیر آن را بگیر و خوشی هایت را آماده کن ..
ناتانائیل ،خدا را با خوشبختی ات نسنج .
ناتانائیل ، بدبختی هر کس ناشی از آن است که همیشه هم اوست که می نگرد و از آن است که به خویشتن بیشتر می پردازد تا به اشیا .هر چیز به خاطر خود اصالت دارد و نه به خاطر ما . کاش چشم تو آن باشد که بدان می نگرد..
...
س.ل.ا.م.
اول از همه یه تشکر به خاطر حضور گرمتون در وبلاگ و بعد یه عذر خواهی به خاطر این همه تاخیر در بروز کردن وبلاگ ..من تو این مدت کمی در گیر امتحانات پایان ترم بودم که به صورت فشرده بود.. این چند خطی که بالا نوشتم از کتاب( مائده های زمینی )آندره ژید ..ترجمه پرویز داریوش و جلال آل احمد هست ..پیشنهاد می کنم این کتاب را بخونید ..واقعا مفاهیم قشنگی داره..اصل کتاب به زبان فرانسه هست و" ژید" به خاطر آثار برترش در اواخر عمر هشتاد ساله اش برنده جایزه نوبل شد.
"و امیدوارم این کتابم به تو بیاموزد که به خویشتن بیشتر علاقه بورزی تا به کتاب و سپس به چیز های دیگر بیشتر از خودت . " - آندره ژید –
...
و من همیشه درباره خودم به تو می نویسم .به من بگو ، آیا از این همه نوشته های من که «من چنینم» و« من چنانم » و «من بین این و آنم» خسته نمی شوی؟ ببین ماری ،من مثل یک صدف در درون خود زندگی می کنم . من صدفی هستم که می خواهم از قلبم مرواریدی بسازم .اما به من می گویند که مروارید چیزی جز بیماری صدف نیست .
- خ . جبران .خ -
29 فوریه 1912

هــــــــــــــــــــــــــمه هـستنــــــــــــــــد
اما در این هجوم بودنــــــــــــــــــــــــــــــــها
هیچ قهرمانی نیست برای داستانی که با آن سر کنیم
و نه حتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی حماســــــــــــــــــه ای
که خــــــــــــــــــــــــود قهرمــــــــــــــــــــــــــــــانش باشـــــــــیم
***
. و .
من دلـــواپســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم !
دلــواپس حضـــــــــــــــور سوختــــــــــــــه ات
آنجا که از التهاب دوست داشتن می گویی
در حالی که پیکرت را سـرما زده است
و در کلـــــــــنجار گــــنـــگ بودنت
استخـــــوانهایم منجمد می شودند
و در هر دلــــــــــــــــواپســی
آرام.... آرام...... آرام ......
در خـــــــــــــــــــــــــود
می شکـــــــــــــــنم
...
من همان اندازه دلواپس شادمانی توام
که تو دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی
من هم آسوده خاطر نخواهم بود .
(ماری هاسکل به خلیل جبران)
...
همیشـــــــــــــه سبز می خشــــــــــــکـد
همیشـــــــــــــه ساده می بــــــــــــــــازد
همیشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد
من آن سبــــــــــــــــــزم که رستــــن را
تـــــــــــــــــو آخر بردی از یـــــــا د م
چه آســــــــــــــــان هستی خـــــــود را
به پـــــــای ســـــــــــــــــــــــادگی دادم
چه آســـــــــــــان من شکستــــــــم زود
به پاس ســــــــــــــادگی در عشــــــــق
دریغــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....ا
سهــــــــــــــــــــم من از عـشـــــــــــق
قفس با حجم کو چک بود؟؟؟؟؟؟؟!!

. . .
در مهلکه رفاقت ها از نارفیقانه بودن هراسیدم
از سیب بودن
چیده شدن
و سرانچام تف شدنی بی سبب
ترسیدم...
از تند مزاجی قبله ای که
سیب را گس پندارد
و ترش را شیرین
و در اوج سرخ بودنت
گازت زند و رهایت کند ..
…امروز دانستم که نمی توان خورشیدی دوباره ساخت .پس به رنگ سرخ، خورشیدی بر سقف کلبه گلین خود کشیدم .اما نمی دانم چگونه می توانم همه مردم را در کلبه ی کوچک خود جای دهم ؛ شاید کسانی در این میان کشته شوند .
جبران .خ .جبران
اگر کلمات بی آهنگ به رقص می آیند
اگر سکوت ها ترانه می شوند ،
با نت بغض ها و گلایه ها
شاید که دچار شده ایم
دچار سهمی ســــــــــرخ ! ! !
چیزی شبیـــــه تنــــــــــفــس
که دریغـــــــــــــــــش می دارند
و چه ساده لوحانند ؛ که نمی فهمند
می تـــــــــــــــوان حتــــــــــــــــــــــــی
در بـنــــد آلودگیشـــــــــــــــــــــــــــــــــان
عمــــــــــــــــــــیق تنـــــــــــفـس کـــــــــــــرد
. . .
الهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ...
هر کس از آنچه ندارد مفلس است
و
من از آنچه دارم
الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
اگر چه طاعت بسی ندارم
در دو جهان جز تو کسی دارم
...

شــــــــب ، سکـــــــــــوت ، پنجــــــــــــره
آسمـــــــــــــــــــــــــانم را با مـــــــــــــــــن
به با هم بودنــــــــــی تنگا تنگ فرا خواند
و چـــــــــــــــــــــــه زیبـــــــــــــــــــــــــــا
بلوای شهر را در حصار خلوتمان راه نداد
تا غربتم را در سیــــــــمای پاکش محو کند
...
ای باکره احساس من !
از شبنم می پرسم که احساس من است .
از پروین می پرسم که عقده گشای من است ،
از آب می پرسم که آیینه من است ،چون تو هرگز مرا پاسخ نگفتی .
و من نمی دانم
آن هنگام که آسمان به زفاف زمین در آمد
آیا این من بودم که از خاک متولد شدم ؟
آیا از زمین که خواستگاه عشق است و قیس را از رحم پاکش برون کرد ،
و از آسمان که نگاهبان جنگل ستارگان است
من زاده شدم ؟
آیا من ،با دستی بر خنجر وحنجره ای از نفرین وقلبی از طوفان زاده شدم ؟
آیا این آتش نبود که خورشید از آن نقش گرفت
و من از آن ، قالبی یافتم سراسر خشم و نفرت ؟
پس اکنون ای باکره احساس من !
....مرا فریاد بزن ، که ماه نیز شتابان است ....
جبران .خ.جبران
نوشتن بهانه می خواهد..
بهانه ها را گم کرده ام ..
...
-یک ستاره ؟
-آری ..صدها..صدها..اما
همه در آن سوی شبهای محصور .
-یک پرنده ؟
-آری ..صدها..صدها ..اما
همه در خاطره های دور
-من به فریادی در کوچه می اندیشم ..
سخنی باید گفت.............................................................................................![]()
...
باید سرخ خندید
در خیال سپیده ها
با عطش نیلوفر ها
در حجم سنگین نداشتن ها
باید رقصید ، با بادها ، بوران ها
در تنفس چوبه دار
و باز هم تکیه زد بر عطف آرامش
تا نهان شوند بغض ها
در پس رنگ ها
در ناهنجاری زمان
باید خنــــــــــــــد.........یــــــــــــد !
باید رقصــــــــــــ..........یــــــــــــد !

افسوس .ما خوشبخت و آرامیم
افسوس .ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت.زیرا دوست می داریم
دلتنگ.زیرا عشق نفرینیست